در این شرح حال ویتگنشتاین، قصد دارم دو کار انجام دهم. اول اینکه برای خواننده غیر حرفه ای، طرح کلی تفکر ویتگنشتاین را شفاف و روشن کنم. دوم اینکه جایگاه افکار ویتگنشتاین در فلسفه تحلیلی قرن بیست و یکم را شرح دهم.
هیچ کدام از این دو، به آسانی در حد یک کتاب قابل دستیابی نیست. دلایل چندی برای این مطلب موجود است. اصلی ترین دلیل این است که نوشته های ویتگنشتاین بی شمار، پیچیده و مبهم هستند. در نتیجه محمل تعابیر متضاد هستند و تعابیر بسیاری از آنها شده است. عدالت کامل در مورد ویتگنشتاین، نیازمند بررسی تفصیلی و طولانی دست نوشته های اوست، با در نظر گرفتن حجم زیاد مطالبی که درباره اثر او نوشته شده است. هیچ یک از اینها در اینجا قابل ارایه نیستند. در نتیجه، اهدافم، ناخواسته محدود می شوند. منظورم از نمای کلی، فقط نمایی کلی است و هیچ فرضی در مورد آشنایی قبلی خواننده با فلسفه نخواهم کرد.
پیروان ویتگنشتاین، استدلال می کنند که تلاش برای بیان طرح ساده مقدمانی کوتاه از نظرات وی، اشتباه است. یکی از مریدان مهم ویتگنشتاین، نورمن مالکوم نوشته است: 'تلاش برای خلاصه کردن[کار ویتگنشتاین] نه می تواند به سرانجام برسد و نه مفید است. ویتگنشتاین افکار خود را تا حدی فشرده کرده است که فشرده کردن بیشتر، غیر ممکن است. چیزی که نیاز است این است که افکار وی باز و گسترده شود و روابط بین آن نشان داده شود.
پیروان ویتگنشتاین دلیل دیگری می افزایند به این مفهوم که خلاصه نظرات فلسفی، ذاتا گرایش دارند به اینکه در قالب نظریه ای منسجم، شکل گزاره های سیستماتیک به خود بگیرند، حال آنکه ویتگنشتاین در فلسفه اواخر عمرش، بیزاری خود از تفلسف سیستماتیک را اعلام کرده و از همکاری در آن امتناع کرده است. در نتیجه، پیروان وی می گویند، طرح ساده و مختصر از نظرات ویتگنشتاین، به شدت نه تنها محتوای که قصد و نیت، نظرات را نیز نادرست نشان می دهند.
این نقطه نظرات، من را قانع نکرده است. نه تنها به نظرم نوشته های ویتگنشتاین قابل خلاصه کردن هستند که به نظرم شدیدا به وجه مثبتی نیازمند خلاصه کردن هستند، بویژه حالا که بصورت پس از مرگ وی بصورت مجلدات زیادی منتشر شده اند که شامل همپوشانی و تکرار مطلب بسیاری هستند. نه تنها این بیان که نوشته های ویتگنشتاین دارای تئوری نظام مند قابل ارایه نیستند، صحیح نیست، بلکه در واقع دارای تئوری نظام مند است. تفاوتی است میان آنچه ویتگنشتاین می گوید و راه بیان آن مطالب است، این واقعبت که آثار متاخر وی، از لحاظ سبک، بی نظام هستند، به معنای این نیست که محتوای نظام مندی نیز ندارند. هم در آثار اولیه و هم آثار آخر، ویتگنشتاین، نظراتی کلیدی را مطرح می کند که میان آنها، وابستگی منطقی وجود دارد، که درست مانند هر نظریه فلسفی دیگر، قابل تمیز، بیان و توضیح هستند. این- به شیوه ای مختصر و مقدماتی- آن چیزی است که قصد دارم انجام دهم.
با این وجود گستره وسیع تعابیر متضاد از ویتگنشتاین، مشکلاتی ایجاد می کند.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 0:43  توسط عباس پالاش
|
یادداشت که نه کتاب دیوید بلور رو در مورد لودیک خواندم. مثالی از رشته اعداد ... و 2،4،6،8،10 زده بود که با همین رشته که قانونش شروع با 2 و افزودن 2 برای بدست آوردن بعدی است، ابتدا سوال این رشته در کجا تمام میشود پیش میآید که پاسخش مفهوم مرموز و مبهم بینهایت و سپس پرسش از بایستی حضور 14 بعد از 12 پیش میآید که مشکل فهم بایستی در قوانین را پیش میآورد. سرگیجه ریشه بایدی و بایستی آنطور که لودیک و احتمالا دیگران –حتا مطهری- میگویند در پذیرش مجمل پیشی 12 از 14 در زمان بیان قاعده و قانون نیست. مساله به نظر من سادهتر از این حرفهاست. نکته بایدی وجود است. سوال این نیست که چرا باید 12 قبل از 14 باشد و چرا قانون این را از ما میخواهد تا بعد آنرا با مثالهایی از قوانین اجتماعی، اخلاقی و حتا راهنمایی رانندگی مقایسه کنیم و مثل لودیک از Hardness of the logical must -سختی باید منطقی- سخن بگوییم. 12 قبل از 14 هست و هر هستیی باید باشد. هستی باید باشد. هستی شاید در ذهن انسان به وجود ذهنی تقلیل پیدا کند، اما نباید گول خورد و خواصی و عوارضی که بر این وجود یا تصور و مفهوم ذهنی بار میشود را اصل گرفت. حالا سوال در عبارت هستی باید باشد، این باید از کجا میآید بازی زبانی است. میشود سوال را عقب برد و گفت بنا بر اصل عیلت، اگر علت تامه بود معلول بوجود میآید اما باز هم ذهن میتواند بپرسد که چرا باید؟ توجه داشته باشیم که چیزی که هست در ذهن ما تقلیل پیدا میکند به چیزی که ما میدانیم هست و این میدانیم یعنی حواس ما آنرا گزارش کردهاند. در مورد این هستی که به گزارش حواس تنزل یافته ذهن میتواند از بودن و نبودن گاهگاه احساس موجود، انتزاع بودن یا نبودن هستی را بکند. اما این پذیرش امکان فقط در مورد وجود ذهنی معنا دارد. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ۱. هادی عزیز، لغزش زبانی برای اینکه لغزشی برملاکننده فرآیند زبان آموزی باشد یا حتا لعزش حساب شود باید خطایی تک باره در تولید سخن از قبل طراحی شده باشد، یعنی سخنگو واژه یا عبارتی خاص را قصد کرده اما در مرحله بیان اشتباهی رخ می دهد که با طرح قبلی ناسازگار است. پس برای اینکه لغزش زبانی، لغزش محسوب شود ابتدا باید سخنگو کارکرد درست را بداند و نه ضعف حافظه یا دانش -مانند ندانستن واژه درست- لغزش زبانی محسوب نمی شود، حتا تغییر نظر و ذهن در حین سخن گفتن هم لغزش محسوب نمیشود. گمان میکنم موضوعی که درباره آن سخن گفته اید وقتی نیمکره چپ مغز بر فرآیند طراحی و اجرای سخن نظارت منطقی و عملیاتی دارد نیمکره راست که مرکزیت احساس و خلاقیت محسوب میشود ضمیر ناخودآگاه یا حس درونی شما را بصورت معکوس در جمله متجلی میکند.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 17:33  توسط عباس پالاش
|
"كتاب لغزشهاي زباني كودكان پرده از مراحل زبان آموزي برميدارد" چند وقتي، شديد ذهنم را مشغول كرده. كتاب، بررسي نويسنده عزيز بر روي مجموعه لغزشهاي زباني سه فرزند خردسالش در 15 سال است كه گمان نميكنم آنقدري شناخته شده باشد كه ترجمه شده باشد. تصورم از اينكه نقاط شكست زبان، مثلا در كودكان، در كساني كه زبان دوم را ميآموزند و افراد دچار فراموشي و پيري و ... نقاط خوبي براي رخنه در معماي زبان است، دور از واقع نبود. چيزي كه خيلي دوست دارم،اگر خدا خواست، با كمك ديگران انجام شود و ادامه يابد، ايجاد و ثبت مجموعهاي از لعزشهاي زباني كودكان است تا كمككار بررسيهاي زبان شناسي بعدي باشد. ابتدا لغزشهاي كودكان و بعد گستره شامل بزرگسالان و دوزبانيها و ... شود. مثلا يك سايت ساده كه بايگاني لغزشهاي زباني كودكان شامل اصل عبارت، محيط و انگيزه و شرايط ايجاد ، نام و سن كودك باشد مثلا پدر:آقاهه آنگاري؟ كودك:نه، آقاهه آنگارده توضيح: پسر به عبارت چهكار ميكني؟، ميگويد آنگاري؟. در مقابل سوال پدر كه ميگويد مرد تعميركار ماشين چه كار ميكني، كودك متوجه ميشود كلمه آنگاري درست نيست و كلمه آنگارده را ميسازد كودك:عليرضا، سن:3 سال، مكان: تعميرگاه خودرو،موضوع: شخص در فعل __________________________ پينوشت: 1-هر چه فكر ميكنم بيشتر مطمئن ميشوم كه من نه تنها، تنها نمايندگي مجاز ويتگنشتاين نيستم بلكه اصلا نمايندگي آن فقيد سعيد نيستم، و اما بعد. كتاب ترديد را نه ديدهام و نه خواندهام اما عنوانش باعث شد بعد از عمري براي بابك احمدي احترام قايل شوم. سعي ميكنم و ترجمه حرف ويتگنشتاين را اينگونه ميفهمم. اول اينكه كلمه كنش ديني را نميتوانم هضم كنم انشاا.. كه خود بابك احمدي معناي آن را بداند. نگاهي ديگر به جهان از منظري ديگري، مرا به ياد كلمه جهانبيني مياندازد. پس در قدم اول ظاهرا معناي ترجمه اين ميشود: باور ديني، انتخاب نوعي نگاه است نه باور چيزي. يعني چشم است نه دانسته؟ يعني ديدن مستمر است و حتا امروز هم مثلا ديدن جهان با چشم مسيحاييست و نه پذيرش و سرفرود آوردن به آنچه مسيح نخستين گفته است؟ انگار كه لوديك ميگويد باور ديني بر خلاف تصور رايج باورداران ديني، تسليم در برابر آنچه در متون آن دين آمده نيست، بلكه بايد دنيا را آنگونه ببينيد كه آن دين و پيامبر آن دين، ميديدهاست. خاطري از اعتقادات ويتگنشتاين در باب مذهب ندارم كه بدانم درست فهميدهام يا نه. 2-سركارخانم مريم آزاد، كلوخانداز را پاداش سنگ است، تازه ديشب فهميدم كه به نام و با تكرار قطعهاي از نوشتههاي قبلي من براي شما، ياداشت گذاردهاند(با ر-ز يا دال ذالش را نميدانم) و شما هم قطعهاي از نوشته خود را. اينكه از اينگونه افراد با حركات خاص ايراني، چه به حساب شيطنت چه به حساب محبت، كه فرديت آدمي را نشانه ميروند، خوشحال نميشوم، گفتن ندارد. سياق من در اظهارنظر، Copy ,Paste نيست و هيچ، چه به رسم جوابآوازكامنت و بوق در برابر بوق مسافركشان، چه بهرسم بازارگرمي، از نظر اخلاقي خودم را موظف به يادداشت گذاشتن، وقتي حرفي براي گفتن ندارم، نميدانم. 3- يونان عزيز، شيفتگي و آپولونزدگيت را حس ميكنم و بهخاطر ميآورم اما هيچ وقت دركش نكردم. هر چه باشد افسون يونانيست و نيم هزاره جهانسازي ديگر.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:49  توسط عباس پالاش
|
لودویک می نویسد" در جایی خواندم "فلاسفه هیچکدام آن اندازه که افلاطون به حقیقت نزدیک شده بود، نزدیک نشده اند". افلاطون تا کجاها پیش رفته بود! یا ما چرا نمی توانیم جلوتر برویم؟ چرا؟ چون افلاطون خیلی باهوش بوده؟... اغلب می شنویم می گویند فلسفه هیچ پیشرفتی نمی کند و هنوز همان مسایلی که یونان با آنها درگیر بوده اند، امروز هم یقه ما را گرفته اند. اما مردمی که اینگونه می گویند دلیل این اتقاق را نمی دانند. دلیل آن این است که زبان ما همان زبان مانده است و همیشه ما را به همان مشکلات می اندازد. تا زمانی که فعل "to be" مشابه فعل "to eat" و "to drink" وجود دارد، تا زمانی که صفاتی مثل identical و true و false و possible وجود دارد، تا زمانی که سخن از گذشت زمان و گستردگی فضا وجود دارد، تا زمانی که .... تا زمانی که اینا هست، ما همیشه به همان مشکلات آزار دهنده می رسیم و به مشکلی خیره شده ایم که هیچ توضیحی آنها را رفع نمی کند " The Big Typescript ,pp 424 از ریزبینی بی نظیر لودویک خوشم می آید اما چند نکته یک، ظاهرا لودویک حل نشدن مسایل فلسفی از زمان یونان تا امروز را زاییده و زایده و ضایعه زبان می داند. بله، قبول که زبان می تواند گمراه کننده باشد اما قبول داشتن اینکه ریشه مشکل، زبان است حرف دیگری ست که چندان قبول ندارم. دوم اینکه لودیک عزیز حداقل یک پیش فرض مهم دارد که در اینجا به وضوح ذکر نشده و اون اینه که زبان پایه تفکره و یا ما با زبان، فکر می کنیم ولی آیا واقعا ما وجود را نمی فهمیم، بخاطر زبان؟ قبول دارم زبان در طول تاریخ فلسفه و یا تاریخ بشر حتا ممکن است گمراه کننده بوده باشد اما به یاد حرفی از علامه جعفری می افتم که درباره جبر و اختیار می گفت مادامی که انسان وجود دارد باید در این باره نوشت و سخن گفت و قرار نیست یک بار برای همیشه تکلیف آن را روشن کرد ...
+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 0:33  توسط عباس پالاش
|
چند شبی هست به این فکر می کنم که فلسفه چرا باید باشه؟ اصلا چی هست؟ منظورم عوارض م/وجود بما هم م/وجود نیست. این جنس تعاریف، بدرد امتحان فلسفه و منطق دبیرستان می خوره و تعریف تاسیسی و راهگشا و ذهنیت ساز نیست.(مثال،برهان بول در مورد قابل شمارش بودن اعداد گویا و قابل شمارش نبودن اعداد حقیقی یه برهان راهگشاست که فقط موضوع رو ثابت نمی کنه بلکه روش ساختن اعداد متعالی رو هم یاد می ده). تعریفی نیست که بشه باهاش چراغ و شمشیر دست گرفت و سرزمینهای تاریک رو کشف و فتح کرد. جالبه که خیلی در دوره اسلامی مرسوم نبوده فلسفه رو تعریف کنن. نه اینکه "تبدیل و صیروریت انسان به عالم عقلی آینه وار عالم عینی" نداشته باشیم اما گویا هر کسی بعد از چیدن نظام فکریش داره راهنمای نظام فکریش رو شرح میده که من چه کرده ام. تازه این از فلسفه اسلامی که حداقل سلسله آموزشی و استاد/شاگردی و وحدت ذاتی و وحدت وریه حداقل در اکثر دوره های عمرش داره، وای به حال فلسفه غرب و اروپا که به شوخی درباره اش میگن فلسفه کاریست که فیلسوف می کنه. شوخیه عمیقه و نکته داریه اما با مولانا سروش موافق نیستم که جدیه. این از آفات ژورنالیسم در حضرتشونه یا شایدهم آثار شرب شراب مولانای جذابه ولی قرار نیست مشکل رو مسخره کنیم. چیزی که در هر دو شاخه اصلی و بزرگ فلسفه اگه قایل به 2 شاخه یونانی و اسلامی یا 3 شاخه یونانی اسلامی غربی بشیم تا گسترشها و تغییرات جدید رو هم بازی داده باشیم دیده میشه ارتباط فلسفه با کلیات و روابط و احکام کلی ست. یعنی بشر ناخودآگاه گرایش داره به اینکه از سطح ظواهر وجزییات خاص یه شی یا چیر یا پدیده فراتر بره. به نظرم میاد این اعم از حیرته که به نظر هایدگر ابتدای فلسفه است. بعله حیرت، ابتدای راهه اما دلیل راه افتادن نیست. (جاده، دلیل پا داشتن ما نیست) اگر قرار نبود از عظمت روابط پشت پرده خبردارشیم در تمنای کسب خبر نبودیم و حیرتی هم نمی کردیم. آیا کودک از دیدن اولیه جهان حیرت می کنه؟ وقتی از چیزی حیرت می کنیم که تلاش می کنیم تصور کنیم اگر ما می خواستیم اون کار رو انجام بدیم یا اون شی رو بسازیم چی می شد مثل حیرت از عظمت ساختمان یا حیرت از نیرو شخصی یا حرکات و کارهای فوق العاده بدنی یا .... من در حیرت، مقایسه ناخودآگاه توانایی می بینم، شماها رو نمی دونم البته. حیرت حال فیلسوفه و قطب نماش و نه ابزارش گمان می کنم این دلیل، انسانی تر و زمینی تر از دلایلی باشه که ریشه در وجود دارند مثل حیرت در برابر وجود، عوارض و احوال وجود یا وجود عقلی شدن و .... چون در خیلی از گرایش حاضر مثل فلسفه علم و فلسفه زبان و فلسفه تاریخ و ... ما حیرت در برابر وجود صریح و اشکار نمی بینیم. مثلا فلسفه زبان، لااقل برای من وقتی است که شما سعی می کنید فراتر از استفاده روزمره و رایج و ادبیاتی و بررسی گسترش و چگونگی آموزش زبان و ... برید، حیرت کنان از اینکه چطور ممکنه بشر بتونه سخن بگه و انتقال مفهوم کنه و اعجاز ادبی بسازه و بر ذهن و و روح و روان دیگران اثر عمیق بزاره و یا با زیبایی و سحر سخن دیگران رو سرمست و مدهوش و جادو کنه. سوال اینه که چی میشه که من شروع به تامل درباره زبان می کنم؟ بهله وقتی فراغت فکری دارم اما چرا اوقات فراغتم رو فوتبال دستی بازی نمی کنم و می شینم در باره زبان فکر می کنم. درباره جهان، خلقت، ما چی هستیم؟ چرا آفریده شدیم؟
مطلب بی ربط بعدی: فلسفه ریشه داره و قدیمیه اما اگه سهروردی بازی در نیاریم ما از یونان بی این طرف ازش اطلاع داریم حال فیثاغورث اومده شرق و هرمس و امشاسپندان و اسپهبد و ... این قصه ها رو ولش. البته به دلیل تمدن و حفظ اثاره و می تونه ریشه دارتر باشه اما همین دو سه هزار سال فلسفه هم کافیه تا ریشه دار بدونیمش. ریشه این ریشه داری در کجاست؟ ادامه سنت و ابداع یونانیانه؟ رسم قدیمی بوده حیفه ولش کنیم؟ رفتیم کشورهای دیگه رو غارت کردیم پولدار شدیم و رفاه دار شدیم حالا سر میز نهار و شام موضوع می خواهیم واسه اظهار فضل و لحیه و روشنفکربازی؟ یا علت دیگه ای داره؟
مطلب بی ربط تر بعدتر حکمت، فلسفه نیست و بالعکس. اگر حکمت و فلسفه در وجود کسی جمع شدند دلیل اتحاد ذاتیشون نیست. مثل اینکه با دیدن اولین طبیب ریاضیدان حافظ قرآن والیبالیست بگیم اینا اتحاد ذاتی دارند. البته فلسفه و حکمت رابطشون نزدیکتر از ریاضیات و والبیاله. ولی علت نزدیکی فلسفه و ریاضیات یا فیزیک یا جور دیگه بگم علت اینکه چرا اغلب فیلسوفها چند علمی بودند چیه؟ و آیا هر چی امکان چند ضلعی علمی شدن در انسانها کمتر میشه فیلسوفها هم کمتر میشن؟
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:11  توسط عباس پالاش
|
اگر به کودکان سخن گفتن یاد میدادیم، هرگز یاد نمی گرفتند Whilliam howl
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 8:27  توسط عباس پالاش
|
چیزی که توقع دارم بهش پاسخ داده بشه اینهاست ۱- چطور انسان میتونه این قدر آزاد و سیال صحبت کنه یعنی جمله ای رو شروع کنه که واقعا نمی دونه با چی می خواد تمومش کنه؟ به همین سیالیت که این دو جمله قبلی رو نوشتم و اصلا خبر از همین جمله فعلی نداشتم؟ ۲- این که من فارسی زبانم چه ربطی به جنس فکر کردنم داره؟ نه این جوری نه. اگه من فارسی زبون نبودم مثلا ... نه چرا فلسفه بیشتر تو ایرانه؟ تو آلمانه؟- ربطی به آریایی بودن داره؟- چرا ژاپون فیلسوف نداره؟ سوزوکی و حتا ایزوتسو ... رو فیلسوف نمی شمرم همونطور که هانا آرنت و دکتر اعوانی نیستند تفکر تحلیلی که گرایش به تمرکز داره و دنبال مرکز و کانون می گرده با زبان منقطع ژاپنی بدست نمیاد؟ زندگی طبیعت گرا که هر روز تازه و بدیعه و رنگ رنگه چه تو شمال ایران باشه و چه تو ژاپن، با فلسفه جمع نمیشه؟ ۳-فلسفه شهریه؟ زاده تمدنه؟ جایی هست که ریاضیدانهای بزرگ داره؟ جایی که گاوس و ریمان و اویلر و .. داره میشه کانت و نیچه و هگل و هایدگر و ویتگنشتاین و پوپر و ... پیدا کرد؟ ۴- چرا رمان و شعر به فرانسه است و فلسفه به آلمانی؟ ۵- اگر کر و لال باشم-مادر زاد یا بر اثر حادثه- چه فرق ذهنی با دیگران دارم؟ ۶- یک کودک چگونه زبان یاد می گیره؟ ۷- زبان چگونه ایجاد شد؟ سر انسان غارنشین به سقف خورد و گفت آخ و کم کم کلمات پیدا شدند؟ مهمله ۸- زبانها چگونه انشعابات باستانی پیدا کردند؟ تفاوتهای ساختاری بین سامی و هندو اروپایی دهشتناکه. توقع که ندارید قبول کنم یه ریشه دارند. گفتم انشعاب باستانی چون تغییرات امروزی زبان چه کوچه بازاری آمریکایی و چه چاله میدونی، تغییرات و انشعاب روی یک زبان بالغ و پخته ست و ایجادش سخت نیست ۹- شاید مضحک باشه و غیر علمی روشنفکری اما برای من سواله. اگر حیات انسانی به این شکلی که ما هستیم به روایت دینی از حضرت آدم شروع شده باشه، زبان با آخ شروع نشده و عبری یا عربی یا آرامی و سامی ست. مبنای نام گذاری و کلمات چی بوده؟ به اسب چرا گفتند فرس و ... ۱۰- زبان مادری انتقال ژنتیکی داره؟ ۱۱- زبان حیوانات و پرندگان چگونه است؟ ۱۲- اون میمونی که دور از جنابمون قراره جد آدمی باشه چگونه به زبان رسیده؟ ۱۳- چی میشه که وقت صحبت کردن اشتباه می کنیم؟ تپق میزنیم، سوتی میدیم ۱۴- افراد دو زبانه مثلا همین حکایات معروف اشتباه فارسی صحبت کردن ترکها مخصوصا کسانی که مدت طولانی تر شهر نبودند، در ذهنشون چه خبره؟ چرا اشتباه می کنند؟ معناش اینه که ذهن برای صحبت کردن برنامه فیکس شده داره؟ فکر می کنم جاهایی که صحبت کردن مختل میشه یا زبان تازه ای یاد گرفته میشه یا نقاطی که زبان از حالت روزمره بدون مشکل خارج میشه، نقطه شکستهای خوبی برای رخنه است ۱۵- من فارسی فکر میکنم، لودویک آلمانی ؟ ۱۶- چرا تو فارسی مونث و مذکر نداریم و تو عربی داریم و خنثا هم تو آلمانی؟ اینقدر احمقانه میشه گفت در ایران باستان، زنها هم شان مردها بودند؟ اصلا از روی ساختار زبان میشه قضاوت در باره ملتی کرد؟ چه فکری چه اجتماعی چه جهان بینوی؟ ۱۷- میشه به زبان خصلت نرمی احساسی خشک علمی .... داد؟ به فرانسه بگیم نرم به ترکی بگیم زبان احساس و بگیم آلمانی خشکه و ... ۱۸- وقتی یه نظم فوق العاده زبانی مثلا شعر در حد غزل با آرایه های ادبی داره در من می جوشه، داره چه اتفاقی می افته؟ چگونه من از الگوهای پیشرفته استفاده می کنم؟ میدونم با تمرین، اما ذهن چگونه از این تمرین بهره مند میشه؟ ۱۹- یادگیری و استفاده از زبان چه ربطی به شبکه های عصبی داره؟ ۲۰- اینکه شاهکارهای ادبی قابل ترجمه نیستند به معنی بستگی شدیدشون به زبانه؟ فقط به خاطر وجه ادبی؟ یا صورتی از بستگی فکر به زبانه؟
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 17:26  توسط عباس پالاش
|
هر چه بیشتر پیش میره،زبان شناسی متعارف برام غریبه و غریبه تر می شه، یعنی از جایگاه رفیعی که براش متخیل بودم سخت تر سقوط می کنه و می شه هم سطح علوم کاربردی که تازه جز در شاخه های کاربرد در آموزش زبان، سهمی در شناخت و توسعه ادراک آدمی نداره از دور احساس می کردم عمده همهمه، بر سر فهم زبان به عنوان منفذ جدید شناخت از انسانه، نه اینکه زبان یه پدیده و محصول حداکثر پیچیده است که باید بررسی آزمایشگاهی شه. حرفم این نیست که نباید بررسی شه اما احساس می کنم همون بلایی که سر روانشناسی اومد و باعث احتضارش و تقلیلش در حد بررسی آماری احوالات انسان شد داره سر زبان شناسی میاد.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 18:46  توسط عباس پالاش
|
مروري بر آراي ويتگنشتاين و كتاب Tractatus Logico-Philosophicus